پا گذاشتن تو دانشگاهی که از اولش هم دوسش نداشتم برام دردناک بود.دیدن یه همکلاسی قدیمی و نشستن سر جلسه دفاعش برام جالب بود.یادش به خیر اون روزا یعنی مهر 87 تا بهمن 88 سه ترم تو کارشناسی ارشد گذروندن بدترین روزای زندگی.عوض شدن تا مرز باور نکردنی، گذروندن روزا تو سایت دانشکده و شبا تو بیداری و خلسه و مستی.کشوندن به زور خودت به مرز قابل قبول.این جا که وایسادم بعد گذروندن همه ایناست.هنوز دفاع نکردم. هنوز اختبار ندادم.هنوز اولین شب آرامشم نرسیده.
خیلی چیزا عوض شده. دانشجوها، استادا،دیگه بیشتر استادا رو نمی شناسم چون استادای غرب زده! پالایش شدن.کلاسا تفکیک جنسیتی شده،سقف دانشکده دوربین گذاشتن... می دونستم از همون روزی که پا گذاشتم دانشگاه می دونستم به چه روزی می رسه. منی که از دانشگاه تهران پامو گذاشتم اونجا برام خیلی زجر آور بود اون محیط خفه رو ببینم.هنوز دپرسی اون محیط تو روحم رسوخ کرده و خارج نمی شه.
فردا میای از فردا روزا رو قشنگ تر شروع می کنم.
یادم باشه فردا برات یه فرش قرمز قشنگ پهن کنم.
یادم باشه فردا که از خواب بیدار شدم اول روی ماه تو رو ببوسم.
یادم باشه هیچ چیز یادم نره.
پیش از آن که معشوق من شوی
برای گاه شماری چندین تقویم وجود داشت:
هندیان تقویم خود را داشتند
چینیان تقویم خود را
پارسیان تقویم خود را
و مصریان نیز تقویم خود را
پس از آن که معشوق من شدی
مردم چنین می گویند:
هزار سال پیش از چشمانش
قرن دهم پس از چشمانش